خرید بک لینک
همه چیز توی یک اتفاق یا شاید بهتر توی یک دیدار اتفاقی وسط خیابون شروع شد...

وقتی که من روی کاپوت ماشینم نشسته بودم و شخصی سلامم کرد...

❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

برچسب: نویسنده: علی توکلی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 22:32

جانان من ؛ عشقت من از هرچيزي ميترسونه ، از فكر به روزي ك از من دور شي و يا نحسي چيزي بينمونو بگيره ميترسم . هرچه طعم اين روز هام شيرينتر ميشه ترسم از ديروز بيشتر ميشه ،مريضي عجيبي نيست ؟! بگذريم

برچسب: نویسنده: علی توکلی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 22:32

بهار عزیزم...منم خیلی می ترسم...بهار عزیزم..زیباترین موجود هستی من...خدای من...قدیس و صنمای من...ترس ، ترس از دست دادنت...ترس اینکه روزی دیگه نخوای من تورو بپرستم...ترس اینکه باد های گرگ صفتی که توی ش

برچسب: نویسنده: علی توکلی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 22:32

امروز که تو بیدار شدی : روز شروع شد و با اولین غم و درد امروزت هوای زندگیم ابری شد... امروز که تو بیمار بودی سراسر بدنم تیر کشید و نگران و دپرست بودم...دلم می خواست باشم که پتویی شم برات گرم و نرم...د

برچسب: نویسنده: علی توکلی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 22:32

صفحه بندی